
خسته است دلی که هیچ وقت لب بر سخن نگشودوقتی که گشودهیچ گوشی سخن هایش را نربوداین است بازی که بارها فرهاد گفت:امروز در این شهر چو من یاری نیستهر چند ز کار خود خبر دار نیمبیهوده تماشاگر گلزار نیمبر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شکبیکار نیم اگر چه در کار نیمامروز در این شهر چو من یاری نیستآورده به بازارو خریداری نیستآنکس که به دورای خریدارم نیستآنکس که خریدار به دورایم نیستآنکس که خریدار به دورایم نیست...
ادامه مطلب