
دل میرود ز دستم, صاحب, دلان, خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یارا...
ادامه مطلب
خسته است دلی که هیچ وقت لب بر سخن نگشودوقتی که گشودهیچ گوشی سخن هایش را نربوداین است بازی که بارها فرهاد گفت:امروز در این شهر چو من یاری نیستهر چند ز کار خود خبر دار نیمبیهوده تماشاگر گلزار نیمبر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شکبیکار نیم اگر چه در کار نیمامروز در این شهر چو من یاری نیستآورده به بازارو خریداری نیستآنکس که به دورای خریدارم نیستآنکس که خریدار به دورایم نیستآنکس که خریدار به دورایم نیست...
ادامه مطلب